مهندسی واقعیت در عصر حباب‌ها / هادی نوروزی

سرویس کرمانشاه _ دکتر هادی نوروزی صاحبنظر و سردبیر روزنامه باختر در یادداشتی به موضوع شگردهای رسانه‌ای و تبلیغی در راستای جهت دهی و مهندسی افکار جامعه و ظرافت های این حوزه پرداخته است که در ادامه می‌خوانید:

خبرگزاری کردپرس _ اخیرا کتاب «مغز: داستان شما» نوشته ی دیوید ایگلمن را مطالعه می‌کردم که مفاهیم بسیار جالبی برای من داشت. در بخشی از این کتاب آمده؛ آنچه ما به عنوان «واقعیت» تجربه می‌کنیم، خودِ واقعیتِ خام نیست، بلکه نسخه‌ای است که مغز از میان داده‌های پراکنده‌ی حسی می‌سازد. به بیان دیگر، جهان بیرون مستقیماً وارد ذهن ما نمی‌شود؛ مغز در تاریکیِ جمجمه، از سیگنال‌های ناقصِ چشم و گوش و پوست، روایتی منسجم تولید می‌کند. این نگاه، اگرچه در ظاهر یک بحث عصب‌شناختی است، اما در زندگی امروز ما معنایی بسیار فراتر پیدا می‌کند؛ به‌ویژه در جهانی که رسانه‌ها، الگوریتم‌ها و منطق بازار، دائماً در حال شکل دادن به ادراک ما هستند.

در گذشته، انسان برای ساختن تصویر خود از جهان به تجربه‌ی مستقیم، گفت‌وگوهای محدود و منابع خبری اندک متکی بود. اما امروز، بیشتر آنچه «می‌دانیم» نه از مواجهه‌ی مستقیم با واقعیت، بلکه از طریق شبکه‌ای از پیام‌ها، تصاویر، تیترها، تبلیغات و داده‌ها به ما می‌رسد. رسانه‌ها تنها خبر نمی‌دهند؛ آن‌ها قاب می‌سازند، اولویت تعیین می‌کنند و حتی به احساسات ما جهت می‌دهند. در چنین فضایی، مغزی که ذاتاً تمایل دارد از داده‌های ناقص، تصویری قابل‌فهم و سریع بسازد، به‌راحتی در دام روایت‌های ساده‌سازی‌شده می‌افتد. این همان نقطه‌ای است که «واقعیت» از یک امر بیرونی، به یک محصول ادراکی و رسانه‌ای تبدیل می‌شود.

از منظر اقتصادی نیز این مسئله اهمیت مضاعف دارد. اقتصاد امروز، بیش از هر زمان دیگری، بر پایه‌ی «توجه» کار می‌کند. شرکت‌ها، برندها و پلتفرم‌ها برای تصاحب ذهن مصرف‌کننده رقابت می‌کنند، نه فقط برای فروش کالا. در این میدان، آنچه برنده را تعیین می‌کند، الزاماً کیفیت واقعی نیست؛ بلکه توانایی در شکل دادن به برداشت ذهنی مردم است. بسته‌بندی، تبلیغ، اعتبار اجتماعی، و حتی ترند شدن یک محصول، همگی به نوعی با همان سازوکار مغز در ساختن واقعیت پیوند دارند. وقتی مغز ما به‌جای تحلیل کامل، از نشانه‌های سریع و آشنا برای تصمیم‌گیری استفاده می‌کند، بازار می‌تواند با دستکاری همین نشانه‌ها، ترجیحات ما را هدایت کند.

شبکه‌های اجتماعی این فرآیند را به اوج رسانده‌اند. امروز کاربران در معرض حجمی عظیم از تصاویر، نظرات و پیام‌هایی قرار دارند که نه تنها اطلاعات می‌دهند، بلکه احساس، هویت و داوری می‌سازند. الگوریتم‌ها نیز با یادگیری از رفتار ما، محتوایی را پیش چشممان می‌آورند که باورهای قبلی‌مان را تقویت کند. نتیجه آن است که هر فرد، به‌تدریج در حبابی از «واقعیت شخصی» زندگی می‌کند؛ واقعیتی که ممکن است با تجربه‌ی دیگران یا با داده‌های عینی فاصله‌ی زیادی داشته باشد. در چنین شرایطی، تشخیص حقیقت از تفسیر، و داده از القا، به مهارتی حیاتی بدل می‌شود.

برای من به عنوان یک خواننده کتاب، پیام اصلی آن این بود که؛ اگر واقعیتِ تجربه‌شده ساخته‌ی مغز است، پس باید نسبت به منابعی که این ساختار را تغذیه می‌کنند، هوشیار بود. در عصر رسانه و اقتصاد توجه، کسی که بتواند ذهن را هدایت کند، تا حد زیادی جهانِ ادراک‌شده را نیز ساخته است. از این رو، سواد رسانه‌ای، تفکر انتقادی و آگاهی از سازوکارهای روانی، دیگر مهارت‌های حاشیه‌ای نیستند؛ آن‌ها ابزارهای بقا در جهانی هستند که در آن، مرز میان «آنچه هست» و «آنچه به ما نشان داده می‌شود» هر روز باریک‌تر می‌شود.

در نهایت، واقعیت، همیشه همان چیزی نیست که می‌بینیم؛ گاهی همان چیزی است که برایمان ساخته‌اند، و گاهی هم همان چیزی است که مغزمان با شتاب و اطمینان، از میان نشانه‌های پراکنده، برایمان سرهم کرده است. در جهانی که رسانه و اقتصاد پیوسته در حال مهندسی ادراک‌اند، شاید مهم‌ترین پرسش این نباشد که «چه چیزی واقعی است؟» بلکه این باشد که «چه کسی دارد واقعیت ما را می‌سازد؟»

کد مطلب 2795790

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha